تبليغاتX
حرف تصویر _طراحی کارتپستال درخواستی

دعا

دلم که شکوه زدست تو با خدا می کرد

میان شکوه نهانی تو را دعا می کرد .

 

به روی گونه من اشکها گره می خورد

که دل زکار فرو بسته عقده وا می کرد .

 

برای آنکه بدانی چه می کشم ای کاش

خدا تو را به یکی چون تو مبتلا می کرد .

 

خیال وصل تو ای فتنه خواب شیرینی است

مرا دمی غم هجران اگر رها می کرد .

 

بیاد توست همه لحظه های مستی من

دل تو کاش که یک لحظه یاد ما می کرد .

 

  

طراحي شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:29 توسط سعید |

حکایت دیده ودل

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!

 

terman.coo.ir

طراحي شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:8 توسط سعید |

بی مهری

می تراود از نگاهت گاه گاه

پرتو گنگی فروغ مبهمی!

در دل متروک دور از عشق تو

آفتابی می دمد لیکن دمی !

 

این فروغ گنگ و ناپیداگر

کی تواند تیرگیها را زدود!

جای افسوسی نماند و شد تمام

در میان ما زمانی هر چه بود!

 

دیدم از بس از تو بی مهری مدام

در دلم عشق تو خاموشی گرفت!

خاطرات و گفته ها و هر چه بود

محو شد رنگ فراموشی گرفت!

 

خانه ام روزی سرای عشق بود

خفته اینک در سکوت مدهشی !

بر نیفروزد دگر در آن زمهر

هیچکس شمعیِ چراغی آتشی!

 

طراحي شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط سعید |

صدای باران را می شنوی؟

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی!  
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟

 

باران

 

طراحي شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:59 توسط سعید |

سوگند

ای که بالی به حسن روز افزون

هرچه عشقش فزود کاستمش

روزی افسوس ها خوری افسوس

که مرا خواست من نخواستمش

 

روزی آری به خویش می آیی

که برای همیشه دیر شده

روزی آیی که این شکسته دگر

از تب و تاب عشق سیر شده

 

دیگر آن روز ای کنون مغرور

نه غروری به جاست نه نازی

با نیاز دل من و دل خود

بازی اینسان مکن که می بازی

 

خویشتن را عزیز دل مفریب

خواهش دل ز چشم تو پیداست

بسته ای گر لب از سخن گفتن

نگه گاه گاه تو پیداست

 

تو برای منی و من از تو

جمع هستند گرد تو هرچند

خواستاری چو من نمی یابی

به خداوندی خدا سوگند

 

 

غروب

طراحي شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:30 توسط سعید |
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ حرف تصویر خوش آمدید
برای سفارش کارتپستال آدرس وبلاگتون رو بزارین
اگه قصد استفاده از عکسهای وبلاگ را دارین برای حمایت از وبلاگ بدون ویرایش این کار را انجام بدین


جستجوگر وبلاگ

Google
  
            
     جستجو در کل اينترنت
     جستجو در وبلاگ

امکانات
آ
آ
آمار وبلاگ