می تراود از نگاهت گاه گاه
پرتو گنگی فروغ مبهمی!
در دل متروک دور از عشق تو
آفتابی می دمد لیکن دمی !
این فروغ گنگ و ناپیداگر
کی تواند تیرگیها را زدود!
جای افسوسی نماند و شد تمام
در میان ما زمانی هر چه بود!
دیدم از بس از تو بی مهری مدام
در دلم عشق تو خاموشی گرفت!
خاطرات و گفته ها و هر چه بود
محو شد رنگ فراموشی گرفت!
خانه ام روزی سرای عشق بود
خفته اینک در سکوت مدهشی !
بر نیفروزد دگر در آن زمهر
هیچکس شمعیِ چراغی آتشی!
